الیناالینا، تا این لحظه: 14 سال و 22 روز سن داره

الینا دخترمون

پری قصه ها

الان تو بغلم نشستی و زل زدی به صفحه لب تاپ و داری اروم به اهنگ وبلاگ رایان گوش میدی  از صبح خوردنی شدی همش زبونتو برام در میاری و میخندی  جدیدا یه کم از برنج های  غذا مون تود هنت میزارم خوشت میااد عزیزکم !!دو روزپیش برات با بادوم خالی حریره درست کردم اندازه یه قاشق خوردی ولی بلد نیستی همه رو بیرون میریزی مامانی می گه از بس دارو با قاشق بهت دادم فکر می کنی داروو!!! کوچولوی خوردنی من سعی می کنی سینه خیز بری ولی هنوز نمیتونی ولی یه کار جالب می کنی با کمک دستات سرجات دور میزنی و به چیزی که می خوای میرسی !!! عروسکم دیگه بزرگ شده و توگهوارش جا نمیشه چون دوست داره موقع خواب غلت بزنه !!! تو تخت من و بابا هم جات نمی شه هنوزم شش...
5 اسفند 1391

الینام 5 ماه شد

سلام مامان امروز 5 ماهه شدی 5 روزت بود که بند نافت افتاد شاید اون زمان خیلی به نظرم دور میومد که یه روز 5ماهت بشه حالا الانم شاید برام 5 سالگیت خیلی دور باشه حیف که همیشه خیلی زود دیر می شه دلم برای اون روزای قشنگ خیلی تنگ شده فقط قشنگی هاش یادم مونده   روزا تند تند گذشت هر روز یه شیرین کاری جدید خیلی هم زود یادت میره و یه کار جدید تر رو شروع می کنی!! شاید یه روزی هم چین عکسی و از خوذتو بابا بگیری عین همین عکسی که من از تو گرفتم!!من وبابا ، تو وبابا!!   عزیز مامان تو خیلی عجله داری بزرگ بشی !!دایم دوست داری بشینی دیگه تو بغل بند نمی شی همش شیرجه میری رو زمین تا یه چیز جدید کشف کنی!!! این هفتم با دوستات رفتی...
3 اسفند 1391

اولین صدای قلب

    الینا جون مامانی من روز 27 دی سال 90 فهمیدم شمارو باردارم واقعا تو شک بودم   اصلا یادم نمیاد چجوری این خبر رو به بابایی دادم ولی یادم خوشحال شد و منو دلداری داد گفت بزار بیام خونه باهات حرف میزنم فرداش رفتم ازمایش دادم و مطمین شدم شما از بهشت اومدی تو دل مامان جا گرفتی !!! بیشترین خوشحالی من زمانی بود که صدای قلب شمارو تو سونو شنیدم واقعا اون لحظه رو هیچ وقت از یادم نمیره من و بابایی با استرس نشسته بودیم و به دستگاه نگاه میکردیم اقای دکتر بی خبر از همه جا ساکت داشت اوضاع و رو بررسی می کرد نمیدونست تو دل ما چی میگذره منتظر بودیم بهمون بگه صدای قلب کوچولوتو میشنوه یا نه تا من بالاخره جرات پیدا کردم و ازش پرسیدم قلبش...
26 بهمن 1391

4ماه و 10 روزگی کاشان

بالاخره رفتیم کاشان دیدن خانواده بابا! خیلی بهمون خوش گذشت و کلی زحمت دادیم  همه منتظر بودن شمارو ببینند !!وقتی که وارد شدیم شما با دیدن این همه ادم جا خوردی ولی خوب تا اونجایی که تونستی سعی کردی غریبی نکنی !!عادت نداری که خیلی سرت شلوغ باشه چون بیشتر وقتا تو خونه هستی و خیلی دورت شلوغ نیست!!! روز دومی که کاشان بودیم بابا خاله رو به زحمت انداخت  برای عصرونه و خوردن یه اش خوشمزه رفتیم خونشون !!دایی بابا هم اومده بودن !! همه متفق القول می گفتن شما کاملا تغییر کردی و شبیه مامانت شدی منم به شوخی می گفتم پس خشگل شدی ولی به نظر خودم شما صورت عمه زهرا  با چشمای دایی مهدی و به ارث بردی  به قول عزیز و مامان جون بچه خونه به اه...
20 بهمن 1391

شیرینی خونه ما

قندک سلام  این روزا  عشق مامان وبابا شدی . دنیا رو بگردیم  بهتر از الینا گیرمون نمیاد . بابا رو خوب شناختی شبا که میاد خونه همش براش حرف میزنی و مبخندی انگاری از صبح منتظرش بودی که بیاد و همه چی رو تعریف کنی . من خیلی دوست دارم که شما اینجوری خودتو  تو دل بابات جا کردی !! حسابی این روزا غلت میزنی و عاشق دنیایی هستی که برات بر عکس می شه  ولی خوب بعد چند دقیقه جیغت میره هوا چون خسته می شه و می خوای برگردی امروز واکسن چهارماهگیتو زدیم و هنوز فعلا دردات شروع نشده و خوابیدی خدا به خیر کنه  دیگه طاقت اون گریه ها رو ندارم الهی فدای شما بشم!!! از پاهات نگفتم که پیداشون کردی همش با دستات می گیری که به دهنت برس...
4 بهمن 1391

اربعین امام حسین

اربعین امسال نتونستیم هر چهار شب رو بریم روضه !!ولی یک شب رفتیم همه تعجب کرده بودن که من با شما وارد شدم می گفتن کی حامله شدی کی نی نی کوچولوت بدنیا اومد !!!!حسابی خوشت اومده بود اروم بودی و به روضه گوش میدادی نق هم نزدی ! یکی از دوستای مامانم نی نی دار شده بود فقط 5 روز از شما بزرگتر بود   خدارو شکر تونستم شما رو به مجلس امام حسین ببرم !!  دقیقا شب اربعین مصادف بود با صد روزگی شما و سالگرد عقد من و بابایی!! هقته پیش برای اولین بار تو اغوشی گزاشتمت با  هم رفتیم دکتر وبیرون خیلی خوشت اومد  توش خوابیدی!! با کالسکه هم تو کوچه خودمون گشتیم چون هوا سرده زیاد نمیشه شما رو چرخوند ولی واقعا دوست داشتی نگاهت به اسمون ب...
24 دی 1391

الینا و دایی+دوستان

گل دخترم دایی جون مهربونت کلی راه رو بخاطر شما اومد ایران !!خیلی خوشحال شدیم که دیدیمش !!کلی از شما عکس های قشنگ گرفت !! خیلی با شما بازی کرد !!دلمون خیلی براش تنگ می شه!!خدا پشت و پناهش باشه !!امیدوارم بازم بتونیم ببینیمش!! چقدر خیلی گفتم ... حالا جریان دوستان !! گلکم هفته پیش با دوستات رفتیم رستوران گیلار !!واقعا بهمون خوش گذشت !!دوستایی که 3+9ماه باهاشون دوست بودیم بدون اینکه ببینیمشون ولی همه سختی ها و خوشی هارو کنار هم گذرونده بودیم!! با رایان کوچولو و مامان نازش ، زهرا و نورا خشگل، اوا گلی و مامان گلش، ایسا و بابک خوش خنده !!! واقعا بامزه بود 5 تا نی نی فسقلی که همشون توی مهر ماه بدنیا اومده بودن!! خیلی خوشحال شدم که دوستای خوب...
19 دی 1391

الینا سومین عضو خانواده ما سه ماهه شد!!

گل دخترم اول یه بوس گنده برای شما چون واقعا این روزا خوردنی شدی!! الینا کوچولوم این روزا هی داره بزرگتر و خشگل تر می شه .شب یلدا همه تو خونه مامان بزرگ مامان جمع بودیم هر کی دیدت گفت ماشالا چقدر ناز شدی  با اینکه کلا حوصله نداشتی و برای کسی نخندیدی !!هیچ کس رو نگاه نمی کردی همش دنبال صدای من می گشتی !! یه شب که من یه کم دمق بودم و تو فکر بودم تو داشتی با مامانی بازی می کردی و برای اولین بار تو بیداری بلند بلند واز ته دل خندیدی دلم برات اب شد !!منو بابایی کلی از دستت خندیدیم همه چیز یادم رفت وقتی تو صورت تو نگاه کردم!! از دیشب یاد گرفتی زبونت رو در بیاری اینجوری خیلی بامزه می شی زبونت رو در میاری و بعدشم خودت می خندی!! این روزا ه...
7 دی 1391

عزیزترین دختر

الینا کوچولوم  تو ی این هفته ها خیلی بزرگتر شدی دیگه میتونم به کارام برسم چون شما دل دردات کم شده و حاضری یه چند دقیقه ای روی زمین بمونی و با خودت بازی کنی !! عاشق اویز بالای تختتی صبح ها بعد از نرمش صبح گاهی و خنده های نازت که به من و بابا می کنی و خوردن یک صبحانه مفصل   میذارمت تو تختت تا برم صبحانه خودمونو اماده کنم تو کلی با اون اویزا بازی میکنی!و با هاشون حرف میزنی! چند بار شده همون جا خوابت برده انقدر خوشحال می شم وقتی خودت تنهایی می خوابی !!(البته خیلی کم اینجوری شدی) خوردنی مامان بردمت  پیش دکتر یاسین تا یک چکاپت بکنه !!خدارو شکر اوضاع خوب بود فقط بهت گفت پرخوری کردی!!خیلی دکتر خوبی بود کلی نکات اموزنده ...
23 آذر 1391

وایستا دنیا من می خوام پیاده شم

مامانی انقدر خواستنی شدی که دلم می خواد زمان وایسته تو همین لحظه ها بمونم !!! وقتی کنارم می خوابی و شیر می خوری با انگشت های کوچولوت بازی می کنی !! یا وقتی که باهات بازی می کنم وبلند بلند می خندی و ذوق می کنی !! خنده هات خیلی خواستنی شده وقتی می خندی همه خستگی ها و ناراحتی ها از دلم میره بیرون نازنینم!! الان رو پام خوابیدی من دارم برات می نویسم کوچولوی مامان!! همه لحظه های  زندگی رو شیرین کردی خیلی خوشحالم که تو این روزای سخت خدا تورو به من داده!! من رو  خوب شناختی با چشمات دنبالم می گردی !!  عاشق پوف کردن تو دلتی وقتی من ومامانی این کار رو می کنیم کلی ذوق می کنی!! نازنین کوچولوم نمیدونم بتونم از تو یک لحظه ا...
12 آذر 1391