الیناالینا، تا این لحظه: 14 سال و 22 روز سن داره

الینا دخترمون

الینا و 2ماهگی

الینایخشگلم تو هفته پیش رفتیم واکسن دو ماهگیت رو زدیم !!! خواب بودی که بردیمت روتخت که گذاشتیمت وقتی خانم قطره ریخت تو گلوت همچین گریه کردی که خدا میدونه !!! بعد نوبت واکسن ها شد من که دل نداشتم بابایی پاهاتو نگه داشت الهی بمیرم جیغت هوا رفت !! کلی گریه کردی ولی وقتی باهات حرف زدم  بغلت کردم اروم شدی !!تا چند ساعتی اروم بودی ولی بعدش هر کاری می کردم اروم نمی شدی !!کلی مامان کوچولوت نشست با دخترش گریه کرد!! ولی تا شب بهتر شدی فقط یک کمی تبت موند!!   دست مامانی درد نکنه کلی کمکم  کرد و هوای شما رو داشت!   ...
9 آذر 1391

الینا و مهمون بازی

دختر خشگلم تو هفته پیش هم مهمونی رفت هم کلی مهمون داری کرد  همه به اتفاق عقیده داشتن خانم خشگلم همون نمک مامانشه اول از همه رفتیم دیدن یه سری از دوستای مامان و مامانیش!همه تعجب کرده بودن حتی یک سریشون اصلا خبر نداشتن من حامله بودم  مونده بودن این بچه کیه دنبال خودم اوردم!!اونجا یک کوچولو اذیت کردی ! خونه مادربزگ مامانم رفتی و حسابی شیطونی کردی همه نی نی هارو هم دور خودت جمع کرده بودی !! بعد خودمون مهمونی داشتیم خیلی خشجل شده بودی ! فرداش خاله بابا اومد دیدنت می گفتن با عکسات توی نت خیلی فرق می کنی صورتت تپل تر (به نظر میاد! همه هم برات زحمت کشیده بودن و کادو اوردن دستشون درد نکنه!! توی این مدت دختر عمتم پیشت بود . حس...
27 آبان 1391

نمک

سلام دخترکم  اگه بدونی چی شدی !!نمک  مامان الان می فهمم چرا می گن 40 روزگی !! از وقتی 40 روز رد شده دیگه بدون هیچ ترسی بغلت می کنم بوست می کنم(البته صورتت رو نه اخه پوستت حساس)دیگه حس مسیولیت تنها داره جاشو به عشق ورزیدن میده !! عشقی که هر لحظه چشمه اش بیشتر می جوشه ،  تحمل ندارم کسی به دخترم چیزی بگه !!  وقتایی که تو چشمام نگاه می کنی تمام وجودم  تسبیح اون خدایی رو می گه که تو رو به من داد!! دیروز بهم خندیدی خیلی واضح قبلا هم این کارو کرده بودی ولی این بار فرق می کرد خستگی ام از تنم در رفت !! نمی خوام لحظه ای رو از دست بدم !می خوام همه لحظه های این روزارو با تمام وجودم درک کنم!!   بابا مریض شد...
24 آبان 1391

40 روزگی

هوووووورا  !!!! بالاخره این 40 روزگی اومد ورفت !!اوضاع کمی بهتر شد !!نشد 40 روزگی دخملی رو حموم ببریم چون بابایی حوصله نداشت میگفتن باید حموم بریم و اب چله رو سرمون بریزیم ولی نشد ! حالا هر وقت رفتیم غذاشو بجا میاریم !! الینا مامان جدیدا بعضی وقت ها که میزارمت تو تختت برای خودت اغون می گی !! (البته باید خیلی سر کیف باشی) بابا بالاخره برای گهوارت باطری خرید ، خیلی بامزست ویبره می شه صدا های مختلف داره صدای قلب ،صدای اب و... وقتی میزارمیت اونجا قیافت دیدنی می شه!! تونستم بالاخره چند تا عکس گوگولی ازت بگیریم که عاشقشون شدم !! الینای گلم  وقتی مامانش تل براش میزنه!!   ...
14 آبان 1391

1ماهگی

سلام کوچولو خودم!! مامانی الان درست 1 ماه و 4 روزت شده ! چقدر زود گذشت سخت بود هم برای تو که لحظه به لحظه برای بزرگ شدن زحمت می کشی هم برای من که مادر شدن را لحظه به لحظه بیشتر درک می کنم !!!به قول یکی هنوز خیلی مونده تا سند 6 دانگ بهشت رو به نامم کنند!! خیلی شیطونک شدی دوست نداری بخوابی چشمات همش باز!!این ی قلم رو مطمئنم به بابا جونت رفتی همش فکر می کنی اگه چشماتو ببندی از دنیا عقب میوفتی !! از شیرین کاریات بگم این که با صدا بر میگردی توجه می کنی سرتو می چرخونی !!با مامانی کلی می خندی وقتی باهات بازی می کنه ! با بابات کلی حال می کنی تو بغلش اروم می شی !!  از لباسای مامان ملی بگم که باز برات بافته انقدر ناز هستن 2 تا جلیقه سفی...
7 آبان 1391

یعنی دلت؟!!

سلام فرشته کوچیکم  این روزها خیلی فرق کردی گاهی وقت ها عکس های روز اولت رو می بینم تعجب می کنم که چقدر کوچول مچول بودی و یک قیافه دیگه داشتی این مدت هر وقت از خواب پاشدی یه مدل بودی شکل یک نفری از اطرافیان میشدی ولی اصل قیافت همون بابا جونت!! چند روزی دل دردهای معروف نی نی ها سراغ توام اومده بمیرم هر وقت شروع میشه همش به خودت می پیچی و گریه می کنی دکتر گفته این طبیعی و باید دورش طی بشه صبح ها که بابا هست بغلت میکنه اروم میشی امروز مثل سنجاب به بابا چسبیده بودی دکترا می گن صدای پدرها ارامش بخشه!!دکترت اجازه نداد بهت هیچی بدیم نه اب قند نه عرق نعنا گفت زیر 1 ماه هیچی به نی نی ندید !!تازه اب قندم گفت دل دردتو بدتر میکنه!!!! دیگه نه...
25 مهر 1391

دخترکم

سلام عشق مامان  وای دنیام چقدر رنگارنگ شد با وجودت وقتی تو بغلم هستی و تو چشمام نگاه می کنی پیش خودم میگم یعنی منو شناختی بعضی وقت ها که تو بغل همه گریه می کنی تو بغل من ساکت میشی قند تو دلم اب میشه!!!!! یه وقتایی تو خواب می خندی اونم صدا دار فکر کنم فرشته ها کلی هواتو دارن!!! کم کم دارم رو خودم کار می کنم تا بتونم شب ها بیدار بمونم با هات !! همه به یادمون هستن دیشب و امروز خاله مهربونت پیشمون موند انقدر راحت بودم طفلی بی خواب شد چون مامانی خوابش میومد اون  شمارو خوابوند!! کلی روغن امروز برام اورد دایی جونم هر کدوم به یک دردی میخوره !! بابایی دیشب کلی باهات بازی کرد می خواست شمارو تو اغوشی بزاره !!!   ...
17 مهر 1391

كمي بيشتر مزه ي مادرشدن را چشيدن

دختركم الان تقريبا ١٣روزه كه كنارمي البته با قبل فرق مي كنه چون ميتونم دستاتو بگيرم پاهاي كوچكتو ناز كنم تو بغلم بگيرمتو بويت كنم مادر شدن شيرين چون با هر نگاه تو خون توي رگهام تندتر جريان پيدا مي كنه !! پريشب لرز كردم شانس اوردم هم تو خواب بودي هم باباو دختر عمه ات پيشم بودن و سريع بهم رسيدن !! الان كنارم خوابيدي ولي هر از چندگاهي به خودت مي پيچي ماماني ميگه دل درد ولي من انگاري دلم نمي خواد باور كنم دل فرشتم درد ميكنه!!! از بابا بگم عاشق لحظاتي شدم كه تو رو بغل مي كنه و باهات حرف مي زنه طفلي شب ها خواب نداره چون من براي اينكه خوابم نبره هي بيدارش مي كنم مي گم يه چيزي برام بياره بخورم !!! امروز ديگه از خونه اومديم بيرون پيش ماماني ، م...
15 مهر 1391

روز ٥

الينا ي گلم روز ٥ نافت افتاد ماماني اين اخرين چيزي بود كه از دنياي جنيني برات مونده بود !!
10 مهر 1391