الیناالینا، تا این لحظه: 14 سال و 22 روز سن داره

الینا دخترمون

الینا+دالاس+سینه خیز+دندون

خوب بعد کلی وقت بیایم وبلاگ شما دختر کوچولوی مامان رو اپدیت کنیم!! بعد از یه مسافرت خیلی خیلی طولانی با هواپیما (تقریبا 24 ساعت )ما رسیدیم دالاس!!یه هفته ای رو خونه خاله افسون بودیم !! شما تو همون یه هفته سینه خیز رفتن رو یاد گرفتی بعد دندونت جوونه زد اولین بار با قاشق تونستم صداشو بشنوم خیلی خوشحال شدم !!توی این 1 هفته , 10 روز تو خیلی تغییر کردی !! خیلی نق میزنی اصلا دوست نداری من ازت دور بشم دایم می خواهی من کنارت باشم حتی بابا رو هم قبول نداری فقط مامان !!کاملا به من می چسبی !!ایرادی نداره مامان شدن یعنی همین دیگه ! یه وقتا خیلی سخت میگذره !! اینو می گم که شاید یه روز اگر خواستی خودت مامان بشی بدونی که یه روزایی هست که همه توانت رو ب...
29 فروردين 1392

عید نوروز

نخودچی اولین عید نوروز خودشو داره تجربه می کنه !!! امسال عید رو ما هیچ جا نرفتیم تصمیم گرفتیم تمام عید بریم دید و بازدید و کنار اقوام باشیم!! از دیدن بزرگترها شروع کردیم یه سری به کاشان زدیم یه سری هم فامیل اومدن دیدن ما خلاصه که وقتمون با فامیل گذشت!کلی هم عیدی گرفتیم نقدی پوشیدنی بازی کردنی و.... دختری واکسن شش ماهگیشم تو عید زد و خیال ما تا 1 سالگی راحت شد!!طفلی یه کم تب کرد و بی قرار شد پاشم درد گرفت ولی خدارو شکر مشکل خاصی نبود و تموم شد!!! الینا از وقتی دو روز رفت کاشان چند تا کار جدید یاد گرفت اول اینکه نطقش باز شد و بجای اینکه همش عه بگه دددد و بابابابا و ابببب و اینارو تمرین می کنه البته اینا فقط تمرین و مفهوم خاصی نداره !!د...
12 فروردين 1392

الینا و نوروز

سال نوی همه مبارک!! عزیزم اولین عید نوروز که الینا عشقم کنارمون بود !!خدا جون شکرت !! انقدر سر سال تحویل شلوغ کردم که تو بهت زده شده بودی ! کنار مامانی و بابایی سالمون رو تحویل کردیم!! مامانی و بابایی برات ماهی خریدن برای سفره عید!! بردیمت حموم و لباس نو پوشیدیم عین فرشته کوچولو ها شدی!! نازنینم پارسال تو دی مامان بودی امسال تو بغلم بودی!! رفتیم حورا رو دیدیم الهی من فداش شم عین عروسک بود !! سفره هفت سینو من چیدم!!   ...
1 فروردين 1392

یه کوچولو مونده تا 6 ماهگی

خوب الینا جونم این روزا بزرگ تر شدی دردسرات بیشتر غلت میزنی و میخوای سینه خیز بری ولی هنوز زورت نمیرسه !!!جدیدا تو قالیچه بازیت میشینی و بازی می کنی!!! پاهاتو سفت می کنی و وایمیستی خیلی بامزه میشی!! کلی حرف میزنی بوت بوت می کنی !!جغجغه رو تکون میدی تا صداشو بشنوی!! همه چی رو دوست بشناسی گاهی به اسباب بازیهات بی توجهی می کنی و میخوای وسایل دیگه رو  امتحان کنی !!حسابی شیطون شدی کافی سفره پهن کنیم همش می خوای بیای تو سفره خیلی سخت با وجود تو غذا خوردن مامان باید همیشه تند تند بخوره تا تو همه سفره و میزو بهم نریختی !! طبق نظر همه شما از چشمات شیطونی میباره !! تو دوستات از همه شیطون تر بودی و سر قرار حسابی اتیش سوزوندی و اسباب بازی های دوس...
24 اسفند 1391

نخودچی

خوب الینا جونم غذاخور شدی!! از جمعه داری لعاب برنج میخوری نازنین !! دکتر گفت شروع کنیم یه برنامه غذایی هم بهمون داد !!! از روزی یه قاشق شروع می شه و هر روز یه قاشق اضافه میشه!!! از روز دهم حریره بادوم باز ده روز بعد سوپ هر هفته هم یک نوع سوپ باید بخوری !!! هنوز خیلی خوشت نمیاد یا شایدم بلد نشدی ولی دخترم باید کم کم بخوری تا حسابی جون بگیری!!! دوست نداشتم زودتر از 6 ماه بهت غذا بدم ولی دکترت صلاح دونست که شروع کنیم ما هم تسلیم شدیم دختر گلم فعالیتت خیلی زیاد شده دایم در حال کنکاشی باید حواست همش گرم باشه تا اروم باشی!!! از دکتر علت بی قراریاتو پرسیدم و اینکه همش می گی کنارم باشی و از پیشم نرید !!! دکتر گفت سن ترس از جدایی از...
15 اسفند 1391

پری قصه ها

الان تو بغلم نشستی و زل زدی به صفحه لب تاپ و داری اروم به اهنگ وبلاگ رایان گوش میدی  از صبح خوردنی شدی همش زبونتو برام در میاری و میخندی  جدیدا یه کم از برنج های  غذا مون تود هنت میزارم خوشت میااد عزیزکم !!دو روزپیش برات با بادوم خالی حریره درست کردم اندازه یه قاشق خوردی ولی بلد نیستی همه رو بیرون میریزی مامانی می گه از بس دارو با قاشق بهت دادم فکر می کنی داروو!!! کوچولوی خوردنی من سعی می کنی سینه خیز بری ولی هنوز نمیتونی ولی یه کار جالب می کنی با کمک دستات سرجات دور میزنی و به چیزی که می خوای میرسی !!! عروسکم دیگه بزرگ شده و توگهوارش جا نمیشه چون دوست داره موقع خواب غلت بزنه !!! تو تخت من و بابا هم جات نمی شه هنوزم شش...
5 اسفند 1391

الینام 5 ماه شد

سلام مامان امروز 5 ماهه شدی 5 روزت بود که بند نافت افتاد شاید اون زمان خیلی به نظرم دور میومد که یه روز 5ماهت بشه حالا الانم شاید برام 5 سالگیت خیلی دور باشه حیف که همیشه خیلی زود دیر می شه دلم برای اون روزای قشنگ خیلی تنگ شده فقط قشنگی هاش یادم مونده   روزا تند تند گذشت هر روز یه شیرین کاری جدید خیلی هم زود یادت میره و یه کار جدید تر رو شروع می کنی!! شاید یه روزی هم چین عکسی و از خوذتو بابا بگیری عین همین عکسی که من از تو گرفتم!!من وبابا ، تو وبابا!!   عزیز مامان تو خیلی عجله داری بزرگ بشی !!دایم دوست داری بشینی دیگه تو بغل بند نمی شی همش شیرجه میری رو زمین تا یه چیز جدید کشف کنی!!! این هفتم با دوستات رفتی...
3 اسفند 1391

اولین صدای قلب

    الینا جون مامانی من روز 27 دی سال 90 فهمیدم شمارو باردارم واقعا تو شک بودم   اصلا یادم نمیاد چجوری این خبر رو به بابایی دادم ولی یادم خوشحال شد و منو دلداری داد گفت بزار بیام خونه باهات حرف میزنم فرداش رفتم ازمایش دادم و مطمین شدم شما از بهشت اومدی تو دل مامان جا گرفتی !!! بیشترین خوشحالی من زمانی بود که صدای قلب شمارو تو سونو شنیدم واقعا اون لحظه رو هیچ وقت از یادم نمیره من و بابایی با استرس نشسته بودیم و به دستگاه نگاه میکردیم اقای دکتر بی خبر از همه جا ساکت داشت اوضاع و رو بررسی می کرد نمیدونست تو دل ما چی میگذره منتظر بودیم بهمون بگه صدای قلب کوچولوتو میشنوه یا نه تا من بالاخره جرات پیدا کردم و ازش پرسیدم قلبش...
26 بهمن 1391

4ماه و 10 روزگی کاشان

بالاخره رفتیم کاشان دیدن خانواده بابا! خیلی بهمون خوش گذشت و کلی زحمت دادیم  همه منتظر بودن شمارو ببینند !!وقتی که وارد شدیم شما با دیدن این همه ادم جا خوردی ولی خوب تا اونجایی که تونستی سعی کردی غریبی نکنی !!عادت نداری که خیلی سرت شلوغ باشه چون بیشتر وقتا تو خونه هستی و خیلی دورت شلوغ نیست!!! روز دومی که کاشان بودیم بابا خاله رو به زحمت انداخت  برای عصرونه و خوردن یه اش خوشمزه رفتیم خونشون !!دایی بابا هم اومده بودن !! همه متفق القول می گفتن شما کاملا تغییر کردی و شبیه مامانت شدی منم به شوخی می گفتم پس خشگل شدی ولی به نظر خودم شما صورت عمه زهرا  با چشمای دایی مهدی و به ارث بردی  به قول عزیز و مامان جون بچه خونه به اه...
20 بهمن 1391