كمي بيشتر مزه ي مادرشدن را چشيدن
دختركم الان تقريبا ١٣روزه كه كنارمي البته با قبل فرق مي كنه چون ميتونم دستاتو بگيرم پاهاي كوچكتو ناز كنم تو بغلم بگيرمتو بويت كنم
مادر شدن شيرين چون با هر نگاه تو خون توي رگهام تندتر جريان پيدا مي كنه !!
پريشب لرز كردم شانس اوردم هم تو خواب بودي هم باباو دختر عمه ات پيشم بودن و سريع بهم رسيدن !!
الان كنارم خوابيدي ولي هر از چندگاهي به خودت مي پيچي ماماني ميگه دل درد ولي من انگاري دلم نمي خواد باور كنم دل فرشتم درد ميكنه!!!
از بابا بگم عاشق لحظاتي شدم كه تو رو بغل مي كنه و باهات حرف مي زنه طفلي شب ها خواب نداره چون من براي اينكه خوابم نبره هي بيدارش مي كنم مي گم يه چيزي برام بياره بخورم !!!
امروز ديگه از خونه اومديم بيرون پيش ماماني ، منم سرم خلوت شده تونستم يك چيزي برات بنويسم اين ١٠روز به عطيه جون خيلي زحمت داديم از دانشگاهم انداختيمش!!!
لحظه شماري مي كنم يه وقتي پيدا كنم خاطره زايمانم رو بنويسم چون يكي از هيجان انگيزترين تلاش هايي بود كه تو عمرم تونستم به خوبي به پايان برسونم البته من تنها نبودم اول خدارو داشتم بعدم دكتر (خاله) مهربانم !!!
عزيزم ديگه ميرم يه چيزي بخورم تا بتونم تو رو سير كنم!!!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


كمي بيشتر مزه ي مادرشدن را چشيدن
