الیناالینا، تا این لحظه: 14 سال و 24 روز سن داره

الینا دخترمون

نخودچی

خوب الینا جونم غذاخور شدی!! از جمعه داری لعاب برنج میخوری نازنین !! دکتر گفت شروع کنیم یه برنامه غذایی هم بهمون داد !!! از روزی یه قاشق شروع می شه و هر روز یه قاشق اضافه میشه!!! از روز دهم حریره بادوم باز ده روز بعد سوپ هر هفته هم یک نوع سوپ باید بخوری !!! هنوز خیلی خوشت نمیاد یا شایدم بلد نشدی ولی دخترم باید کم کم بخوری تا حسابی جون بگیری!!! دوست نداشتم زودتر از 6 ماه بهت غذا بدم ولی دکترت صلاح دونست که شروع کنیم ما هم تسلیم شدیم دختر گلم فعالیتت خیلی زیاد شده دایم در حال کنکاشی باید حواست همش گرم باشه تا اروم باشی!!! از دکتر علت بی قراریاتو پرسیدم و اینکه همش می گی کنارم باشی و از پیشم نرید !!! دکتر گفت سن ترس از جدایی از...
15 اسفند 1391

پری قصه ها

الان تو بغلم نشستی و زل زدی به صفحه لب تاپ و داری اروم به اهنگ وبلاگ رایان گوش میدی  از صبح خوردنی شدی همش زبونتو برام در میاری و میخندی  جدیدا یه کم از برنج های  غذا مون تود هنت میزارم خوشت میااد عزیزکم !!دو روزپیش برات با بادوم خالی حریره درست کردم اندازه یه قاشق خوردی ولی بلد نیستی همه رو بیرون میریزی مامانی می گه از بس دارو با قاشق بهت دادم فکر می کنی داروو!!! کوچولوی خوردنی من سعی می کنی سینه خیز بری ولی هنوز نمیتونی ولی یه کار جالب می کنی با کمک دستات سرجات دور میزنی و به چیزی که می خوای میرسی !!! عروسکم دیگه بزرگ شده و توگهوارش جا نمیشه چون دوست داره موقع خواب غلت بزنه !!! تو تخت من و بابا هم جات نمی شه هنوزم شش...
5 اسفند 1391

الینام 5 ماه شد

سلام مامان امروز 5 ماهه شدی 5 روزت بود که بند نافت افتاد شاید اون زمان خیلی به نظرم دور میومد که یه روز 5ماهت بشه حالا الانم شاید برام 5 سالگیت خیلی دور باشه حیف که همیشه خیلی زود دیر می شه دلم برای اون روزای قشنگ خیلی تنگ شده فقط قشنگی هاش یادم مونده   روزا تند تند گذشت هر روز یه شیرین کاری جدید خیلی هم زود یادت میره و یه کار جدید تر رو شروع می کنی!! شاید یه روزی هم چین عکسی و از خوذتو بابا بگیری عین همین عکسی که من از تو گرفتم!!من وبابا ، تو وبابا!!   عزیز مامان تو خیلی عجله داری بزرگ بشی !!دایم دوست داری بشینی دیگه تو بغل بند نمی شی همش شیرجه میری رو زمین تا یه چیز جدید کشف کنی!!! این هفتم با دوستات رفتی...
3 اسفند 1391

اولین صدای قلب

    الینا جون مامانی من روز 27 دی سال 90 فهمیدم شمارو باردارم واقعا تو شک بودم   اصلا یادم نمیاد چجوری این خبر رو به بابایی دادم ولی یادم خوشحال شد و منو دلداری داد گفت بزار بیام خونه باهات حرف میزنم فرداش رفتم ازمایش دادم و مطمین شدم شما از بهشت اومدی تو دل مامان جا گرفتی !!! بیشترین خوشحالی من زمانی بود که صدای قلب شمارو تو سونو شنیدم واقعا اون لحظه رو هیچ وقت از یادم نمیره من و بابایی با استرس نشسته بودیم و به دستگاه نگاه میکردیم اقای دکتر بی خبر از همه جا ساکت داشت اوضاع و رو بررسی می کرد نمیدونست تو دل ما چی میگذره منتظر بودیم بهمون بگه صدای قلب کوچولوتو میشنوه یا نه تا من بالاخره جرات پیدا کردم و ازش پرسیدم قلبش...
26 بهمن 1391

4ماه و 10 روزگی کاشان

بالاخره رفتیم کاشان دیدن خانواده بابا! خیلی بهمون خوش گذشت و کلی زحمت دادیم  همه منتظر بودن شمارو ببینند !!وقتی که وارد شدیم شما با دیدن این همه ادم جا خوردی ولی خوب تا اونجایی که تونستی سعی کردی غریبی نکنی !!عادت نداری که خیلی سرت شلوغ باشه چون بیشتر وقتا تو خونه هستی و خیلی دورت شلوغ نیست!!! روز دومی که کاشان بودیم بابا خاله رو به زحمت انداخت  برای عصرونه و خوردن یه اش خوشمزه رفتیم خونشون !!دایی بابا هم اومده بودن !! همه متفق القول می گفتن شما کاملا تغییر کردی و شبیه مامانت شدی منم به شوخی می گفتم پس خشگل شدی ولی به نظر خودم شما صورت عمه زهرا  با چشمای دایی مهدی و به ارث بردی  به قول عزیز و مامان جون بچه خونه به اه...
20 بهمن 1391

شیرینی خونه ما

قندک سلام  این روزا  عشق مامان وبابا شدی . دنیا رو بگردیم  بهتر از الینا گیرمون نمیاد . بابا رو خوب شناختی شبا که میاد خونه همش براش حرف میزنی و مبخندی انگاری از صبح منتظرش بودی که بیاد و همه چی رو تعریف کنی . من خیلی دوست دارم که شما اینجوری خودتو  تو دل بابات جا کردی !! حسابی این روزا غلت میزنی و عاشق دنیایی هستی که برات بر عکس می شه  ولی خوب بعد چند دقیقه جیغت میره هوا چون خسته می شه و می خوای برگردی امروز واکسن چهارماهگیتو زدیم و هنوز فعلا دردات شروع نشده و خوابیدی خدا به خیر کنه  دیگه طاقت اون گریه ها رو ندارم الهی فدای شما بشم!!! از پاهات نگفتم که پیداشون کردی همش با دستات می گیری که به دهنت برس...
4 بهمن 1391

اربعین امام حسین

اربعین امسال نتونستیم هر چهار شب رو بریم روضه !!ولی یک شب رفتیم همه تعجب کرده بودن که من با شما وارد شدم می گفتن کی حامله شدی کی نی نی کوچولوت بدنیا اومد !!!!حسابی خوشت اومده بود اروم بودی و به روضه گوش میدادی نق هم نزدی ! یکی از دوستای مامانم نی نی دار شده بود فقط 5 روز از شما بزرگتر بود   خدارو شکر تونستم شما رو به مجلس امام حسین ببرم !!  دقیقا شب اربعین مصادف بود با صد روزگی شما و سالگرد عقد من و بابایی!! هقته پیش برای اولین بار تو اغوشی گزاشتمت با  هم رفتیم دکتر وبیرون خیلی خوشت اومد  توش خوابیدی!! با کالسکه هم تو کوچه خودمون گشتیم چون هوا سرده زیاد نمیشه شما رو چرخوند ولی واقعا دوست داشتی نگاهت به اسمون ب...
24 دی 1391