خبر جدیدی نیست!
خبری نیست جز دوری دوستان و غم فراق شما !
بهتر یه خاطره از امروزمون بنویسم شب که تا ساعت 4 الینا جونی 5 بار پاشد و من بنده خدا حسابی بی خواب شدم نمیدونم این دندونای نامرد چرا نصف شب میان تو خواب دختری و لثه ها رو اذیت می کنن! 
خلاصه با هر دردسری بود تا ساعت 7 خوابیدیم تا اینکه بابایی بیدارمون کرد چون امروز جراحی لثه داشت و بهش گفته باید با همراه بیای!بابایی دلش نمیومد دختری رو بیدار کنه ولی من گفتم این دختر هر شب مارو بیدار می کنه یه بارم ما
!بعد راه افتادیم سمت دندون پزشکی من که کلا خواب بودم ولی دخترک انگاری خیلیم خوشحال بود که بیدارش کردیم کلی سخنرانی می کرد تا رسیدیم بابا کاراشو کرد براش فیلم گزاشتن و اینا ...دو تا خانم مسن عاشق دخترم شدنو کلی قربون صدقش رفتن !!اینجا هر کی الی رو میبینه عاشقش میشه از بس خوش خندست و به همه می خنده(این یه قلم تابلوعه به کی رفته
) !! بابا رفت و دخترک همه اتاق انتظار رو بهم ریخت و کلی سر و صدا کرد !بعد نیم ساعت خانم پرستار بهمون گفت بریم جلوی در وایسدیم تا بابا رو بیارن ما هم رفتیم !!!طفلی بابایی کلی اخ شده بود دوتا دندون باهم جراحی کردن
ولی خوشبختانه بیهوشی کامل کرده بودن و بابا هیچی نفهمیده بود در نتیجه اون امپول دردناکارو بهش نزده بود!!
جای مامانی خالی بوده !
بعدم اومدیم خونه ولی دختری مگه میزاشت بابا استراحت کنه میخواست مثل همیشه از سر و کول بالا بره! منم که جدیدا یه دستم !!با یه دست بغل کردم الی رو با یه دستم هم دارم اشپزی می کنم ظرف میشورم!
بعد از یه استراحت طولانی برای اینکه بابا استراحت کنه و ماهم یه گشتی زده باشیم دوتایی مادر و دختری رفتیم خرید ولی اخرش حسابی جزقلی خسته شده بود !!!
حالام خوابه !



خبر جدیدی نیست!
